كار از گلوله هاي برفي و انتظار همراه شدن آدمكي از جنس برف و يخ براي بازي با دستاويز هاي كودكي گذشته...... من ماندم و كودكي كه به تلاش براي فهم آدم هاي بزرگ گذشت و بزرگي كه در حسرت كودكي سپري خواهد شد. از دلتنگي هم گذشته كه شدم مثل جغد شوم بد اقبال . زبانم فقط به نااميدي باز مي شود و گام هايش فقط در گذراندن ايام بي وفا.كودكيي در حسرت بزرگي و بزرگسالي در مرداب كودكي ........
واز همه مهم تر اينكه در آتش اين حسرت چون تكه اي از يك آهن تف ديده ذوب شوي و به چشم هيچ كس هم نيايد. كيست كه مرا ياري كند.............. هيچ كس غير از اقبال ناكام خودم..................
هميشه روزگار تلخ زود مي گذرد و ايام خوش مثل برق و سهم من از اين خرابه ها تكه سنگي براي يادبود كه عمري تا به آغوش كشيدن آن باقي نمانده است..........................
+ نوشته شده توسط سیده نازنین باکی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت
17:36 |